امروز به بهانه ي بچه ها خونه موندم اما خودم ميدونم که بچه ها يه دورغ بزرگند تنها خوبيشون اينه که اونقدر سرگرمت ميکنند که يادت ميره خيلي چيزا رو. دلم براي بن بست تنهاييم خيلي تنگ شده بود باورت ميشه خيلي تنگ شده بود. از اخرين بار که بهت سر زدم کلي اتفاق افتاده اتفاقاتي که ارزش نوشتن داشت ساده ترينش تولدم بود يادش بخير قديما فکر ميکردم 20 سالگي چقدر خاصه بعضي وقت ها فکر ميکردم يعني من هم 20 ساله ميشم وحالا 22 سالمه!!! ماجراي دوم امتحان هاي اخر ترمه اونم ترم 7 همون ترمي که از بين 3ترم سخت دندانبزشکي از همه سختره. اين بار رکورد شکوندم 6 صبح بيدار باش 8 تا 10 امتحان 10 تا 1.5 بخش 3 خونه و يه ضرب تا 5 صبح تو سر خودمو جزوه هايي زدن که اکثرا بار اولي بود تو شب امتحان ميديدمشون! وبعد 1 ساعت خواب تا دوباره همين روند تکراري رو شروع کنم! باورم نميشه همه چيز تموم شده ومن زنده بيرون امدم! وباز قصه اول اسفند قصه اولين روز از اخرين ماهه سال .با خودم که فکر ميکنم به اين نتيجه ميرسم که اونقدر گرم دنياي الکي شلوغ اين روزگار شدم که قهرمان قصه ي اول اسفندم رو از ياد بردم مدتيه به عکست که توکيفم هست مثل قبل که ميکردم هر بار با باز کردن کيفم کلي نگات ميکردم نگاه نميکنم اما وقتي 2نفر هم ديگر رو نميبينند معلوم نيست کي چشاشو بسته ميخوام دوباره چشامو به روت باز کنم بيا يه بار ديگه امتحان کنيم باشه؟
واما ديروز : دو سه روزيه رفتم بخش بروتز ودر عين خوش شانسي مريض postگيرم امد کارا اونقدر خوب جلو مي رفت که بايد شک مي کردم همه تو يه روز قالب ميگرفتند و من تو يه روز هم قالب گرفتم هم بوسيدگي برداشتم وهم کانال خالي کردم اما خيلي ساده اندو به اين نتيجه رسيد که اندو مناسب نيست و اندو ي مجدد ميخواد از توصيف حالم وقتي تو اتاق اساتيد اندو دکتر لباف گفت : برو کانال رو خالي کن و يه بار ديگه برش کن قاصرم. مني که تا حالا اندو نرفتم با ري اندو بايد شروع ميکردم وجالب اينجاست که هنوز 10 دقيقه اي از کار جلو نرفته بودم که متوجه شدم دکتر لباف از دانشکده خارج شده! ديروز کانال با موفقيت خالي شد اما چي به سرم امد خدا ميدونه شايد قسمت بود از چيزي که ميترسيدم بدون هيچ امادگي واردش بشم ديروز با استرس هاش تموم شد امروز شيريني يه تجربه خوب رو مزه مزه ميکنم وفردا ميخوام کانال رو بر کنم خدا کمکم کن! که اين لذت با کمک تو برام ميسر ميشه.