مسافر

   1   2      >
+ تسليميم ،تسليم سه‏شنبه 15/5/1387 ساعت 12:41 عصر

اول يه سر به مطالب قبليم زدم، 30 مرداد 86، روز هايي که داشتم التماست مي کردم ، روزهايي که منتظر يه معجزه بودم،روزهايي که تمام وجودم خواستن بود، شفا !!!


 يک سال گذشت بر از اضطراب بر از درد که فقط يک نفر ان را تحمل  نکرد ،يک جمع  بارش را کشيد!  


 


نيمه شب 5شنبه بود که دوباره با تمام وجودم ،از اعماق درونم صدايت زدم  ، صدها بار به نام رب خواندمت به اميد انکه بعد  ازسومين باري که صدايت کردم ، نگاهم کني،جوابم دهي! اشک ريختم ،عرشت به لرزه نيوفتاد؟  بي خبر که نقشه ات را کشيده اي !ومن بيهوده در مي زنم!


وحالا 3روز است که در خاک ارميده، و من  هنوز هستم، ما هنوز هستيم و تو هستي  اي خدا


و حالا صبر مي خواهم براي سينه هايي که سوخته اند ،داغ ديده اند، صبر!


نوشته شده توسط: شازده کوچولو

+ 29 خرداد، نه ! يک روز غريب! پنجشنبه 6/4/1387 ساعت 10:28 صبح

مي خواهم امروز  در تاريخ زندگيم ثبت شود .روزي که يک محقق از محيط اموزشي گريخت. روزي که چهره ي علمي دانشگاه در مظلوميت و غربت تمام خداحافظي کرد ورفت. روزي که يک استاد يک معلم يک راهنما را تنها 4تن از دانشجويانش بدرقه کردند ودر اوج تنهايي رفت.روزي که يک مرد محقق اخرين قدم هايش را در سالن دانشگاه گذاشت. روزي که خنده هاي عجيب يک مرد جدي و با ديسيپلين  نشان از مخفي کردن بغض فشارنده ي گلويش بود.


امروز من دانشجوي ترم 10 دندانبزشکي انقدر بزرگ شدم که يک طرفه به قاضي نروم .انقدر خوبي وبدي ديدم  وانقدر دورنگي ديده ام که در مجلس قضاوت ذهنم به راحتي حق را به جانب کسي ندهم که با او مدتي مصاحبتي داشته ام.اما اين را در اوج صداقت قلبم در مورد انساني مي گويم که بر من و دوستانم سختي بسيار گرفت بارها از در کنار  او بودن زانوهايمان لرزيد تپش قلبمان به بيش از 100 رسيد اما به ما اموخت که  جزئي از جهاني هستيم که نظم رکن اصلي ان است. انساني که وادارمان کرد که با تزريق اولين بيحسي به خودمان حس هم دردي با بيمار را هيچ گاه از ياد نبريم.


امروز دلم شکست نه فقط به خاطر استادي که مظلومانه رفت، به خاطر خودم. به خاطر اخرين سخنش که شايد به نظر خيلي ها دروغ و ظاهر سازي باشد اما 3 سال هم جواري با ايشان به من ثابت کرده است که هيچ دليلي براي راضي کردن دل ديگران به نفع خود ندارد  او مي تازد ، مي گويد و چون مي داند حق با اوست وبه ان ايمان دارد هيچ گاه تملق نمي کند. او از هدفش از امدن به دانشگاه شاهد گفت.


گفت ميخواست با افتخار سر افرازي فرزندان انسان هايي را ببيند که جنگيدند تا امروز ايران ازاد باشد.و اما من امروز دلم شکست از اينکه ديدم همسنگران ان مرغان هوايي بر صندلي هاي به ظاهر قدرت تکيه زدند وارزش هاي انساني را با منافع خود محک ميزنند.


بايد هميشه جنگيد اما جنگيدن توان مي خواهد و مهم تر از ان انگيزه! نمي دانم کداميک را از استاد من گرفتند!


 به قول دوستي اگر هدفي در کار باشد بايد تحمل سختي ها را کرد .من نيز معتقدم اما گاهي هدف وانگيزه  هست اما صداي شکستن استخوان هايت ونبودن تواني براي راست کردن! تو را شايد به بيراهه کشد.


 من مي دانم استاد من به بي راهه نمي رود . او امروز از دانشگاه رفت اما ذهن جوينده ي او و قدم  ها ي استوار او وقلب  حقيقت جوي او ،هميشه با اوست، پس مي دانم بهترين ها را مي يابد.


امروز روز سختي بود براي من ،براي ما وحتي براي ان هايي که نمي دانند چقدر متضرر شدند.


اين را اول به خودم مي گويم: کاش بپذيريم که جمع همه ي خوب ها در يک فرد محال است .ما  همه خاکستري هستيم،نه خوبيم ونه بد. اما کاش ياد بگيريم که اگر مي توانيم در که کنار انساني باشيم که حسناتي در وجودش هست که بسياري از انها نيز هنوز بروز نيافته است،تيرگي هاي وجودش را کمتر ببنيم .


خداحافظ استاد من،خداحافظ راهنما!


 


نوشته شده توسط: شازده کوچولو

+ تولدت مبارک مسافر! شنبه 8/10/1386 ساعت 7:28 عصر

تولدت مبارک مسافر!


خوشحالم که هستم ،خوشحالم که هنوز فرصت دارم که شروع کنم.


روز تولد هر مسافري يادش مياره که چند وقته مسافره ،يادش مياره عظمت روزي رو که قصد سفر کرده!


شازده کوچولو 23 ساله که مسافر شده!


من تو رو دوست دارم خدا،براي 23سال همراهي،براي 23 سال عشق، براي 23سال نگاه بي توقع


وممنونم ازت براي دادن يه فرصت دوباره به يه مسافر که دوباره متولد شد!


يا علي(اين بار تو روز بيعت با شما،روز غدير)


نوشته شده توسط: شازده کوچولو

+ رحم کن! پنجشنبه 1/6/1386 ساعت 8:4 عصر

وقتي يادت ميوفته کجاي اين عالم ايستادي     تازه به نانو بودن خودت بي مي بري  وقتي تو ,خليفه ي خدا ,روي زمين اينقدر کوچيکي ديگه گيروگرفتاري هات ميون اين همه عظمت گم ميشن .


 اگه اراده کوچيکه ي خدا  بشه  تولد  يه کهکشان!


اگه  خدا  گفته واسه  ازار مورچه  بازخواستت مي کنم!


 اگه امتحان خدا   يعني دارم نگات ميکنم!


اگه نگاه يعني دوستت دارم!


منه نانو, ميخوام خدايي که به ازار مورچه هم راضي نميشه  امتحانم کنه  که نگام کنه  که بدونم دوس. ...  


 چون مي دونم اراده کوچکش...


بس  بيا امتحان کن !حتي اگه سخت بگيري  اما خداي رحم کننده به مورچه, من ميون عظمت عالمت از نانو هم کوچيکترم !  بيا وبه من ,به ما  رحم کن توي روزهايي که  سخت اما شايد شيرين  داري نگامون  ميکني!


 


نوشته شده توسط: شازده کوچولو

+ ؟؟؟؟ سه‏شنبه 30/5/1386 ساعت 9:53 عصر

خدا مي دونه چقدر دلم برات تنگ شده  خدا ميدونه چقدر دوستت ...


هيچ وقت  اين همه ازم دور نبودي .اين روزها دلت خيلي شکستست  اينو قلبم بهم ميگه که به هيچ طريقي اروم نميشه  


کسي نيست بهم بگه براي دل يارم  براي عزيز دلم چه کنم؟


نگرانتم  خيلي ميترسم  که نتوني تاب بياري زير اين فشار که عين صاعقه توي زندگيت افتاد .


 از اون شب زمستوني که باهات عهد بستم از يادر بردم که تنها 5 ماه ازت بزرگترم  قول دادم مراقبت باشم  تا جايي که ميتونم!


  از اون شب نفهميدم چه جوري اما نشد که  دلتنگ نشي وزينب دلش نگيره, گريه نکني وزينب بغضش نگيره ,مضطرب نشي وزينب بي تاب نشه !


اين روز ها زينب بي تابه, دلتنگه و مدام بغض ميکنه  !
نفس زينب  اين روزها داره بهت چي ميگذره؟


نوشته شده توسط: شازده کوچولو

+ فقط يه معجزه! سه‏شنبه 30/5/1386 ساعت 11:29 صبح

و ناگهان چقدر زود  دير ميشود !


دلتنگم خيلي !  


باورم نمي شه   نوشته ي يک  برگه   بتونه    سرنوشت يه عمر رو   تغيير بده!


 اين دو روزه نفس کم ميارم, قلبم يه سينه ام مشت ميکوبه , زا نوهام سست شدند.


معجزه ميخوام , يه نگاه ,  يه تجديد نظر . 


يعني ميشه؟ خدا , ميشه؟


نوشته شده توسط: شازده کوچولو

+ چشمک فقط براي تو جمعه 26/5/1386 ساعت 2:21 صبح

دو سه شبه که وقتي سرم رو روي متکا ميذارم  هوس ميکنم  از بنجره به اسمون زل بزنم درست عين قديما !! واي خداي من چقدر زود دارم بزرگ ميشم ! ديشب که رفتم  بخوابم به تنها چيزي که فکر نميکردم خواب بود يه چيزي قلقلکم ميداد شايد خنکاي تشکي که ساعتها بود زير باد نمناک کولر بهن شده بود  !واي که چه لذتي داره خوابيدن روي خنکاي زمين و تو سکوت شب به اسمون زل زدن 


واي واي واي خداي من  من چقدر بزرگ شدم ! راستي چرا وقتي ادم بزرگ ميشه نگاهش به همه چيز کوچيک ميشه ؟ ديشب  به خودم اومدم وديدم سالهاست تو تاريکي وسکوت شب عين قديما باهاش حرف نزدم  .ديشب گريم نگرفت اما امشب اين بعض فروخفته داره  خفم ميکنه  شايد قسمت به گريستن ونوشتنه!


امشب عجيب دلتنگم  هزار بهانه ي قديمي براي گريه دارم اما اين بعض به هواي اون ها تو گلوم شکل نگرفته شايد اين حس تاسف از خودمه که داره ازارم ميده  من يک مسافرم  که راهمو گم کردم  من همون شازده کوچولويي هستم که يادش رفته  بايد هر شب به اميد چشمکي از ستاره اي که ازش اومده  و مي خواد راه خونه رو بهش نشون بده  به اسمون نگاه کنه!


من امشب عجيب دلتنگم !


دوبار چيزي تا صبح نمونده دوباره بايد نقش بازي کنم  به محض طلوع خورشيد وبه محض چشم باز کردن!


چرا بين زمين واسمون اينقدر فاصله هست؟ چرا براي خوب بودن بايد از همه چيز بريد؟


 من امشب سيلي هوس کردم !!   شايد بهم بفهمونه که بزرگي ادم توي  چيزيه که تو   قفس سينه ش زنداني شده کافيه يادت بمونه شبا يه ستاره منتظره که در جواب  به چشمکش تو براش دست تکون بدي .


من نمي خوام باور کنم براي جلو رفتن بايد از اصول ساده اما اساسي زندگيم بايد بگذرم گناه من نيست که که هر چي جلوتر ميرم دنيا غريب تر ميشه اين مشکل دنياست که با اصول ساده ي يه مسافر  به تفاهم نميرسه ! مسافر هميشه غريبه وتازماني که دوباره به دياري که ازش اومده بر نگرده از غربت در نمياد. براي خوب بودن فقط بايد ساده  بود  وگوش به زنگ به چشمکي که مخاطبش فقط  تو يي   تو.


 


نوشته شده توسط: شازده کوچولو

+ و من مسافر قايق هزار ها سال است پنجشنبه 18/5/1386 ساعت 12:55 صبح

خيا ل مي کنم


 در اب هاي جهان قايقي است


ومن مسافر قايق   هزار ها سال است


سرود زنده دريانوردي هاي کهن را


به گوش روزنه هاي فصول ميخوانم


و بيش ميرانم


مرا سفر به جا بردي ؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند؟


وبند کفش به انگشت هاي فراغت گشوده خواهد شد؟


کجاست جاي رسيدن وبهن کردن يک فرش؟


ودر کدام بهار درنگ خواهي کرد


وسطح روح بر از برگ سبز خواهد شد؟


شراب بايد خورد!


ودر جواني يک سايه راه بايد رفت


کجاست سمت حيات؟


                                   کجاست سمت حيات؟؟


نوشته شده توسط: شازده کوچولو

+ شروع شنبه 2/4/1386 ساعت 8:19 عصر

اتفاقات خوبي داره در من شکل ميگيره .نمي گم چي ؟!چون گفتن هميشه سردم کرده .


عوامل زيادي دارند به جلو هولم ميدن اما ميدونم اين نتها خداست که در به انتها رسوندن اين مسير کمکم ميکنه و نگهم ميداره .تو شروع اين جاده  فقط به خودش توکل ميکنم.


يا حق.


نوشته شده توسط: شازده کوچولو

+ يه بار ديگه سلام يکشنبه 27/12/1385 ساعت 3:51 عصر

يه بار ديگه سلام اما سلامي که بوي خداحافظي  ميده خداحافظي با خيلي چيزها


خداحافظي با سال 85 که خودش مقدمه ي خيلي خداحافظي  هاي ديگه برام شده .


ديروز  هياهوي دلم بهانه اي شد برم وخودمو تو هياهوي خيابون ها گم کنم بين ادم هايي که انگار تمام فرصت هاي عالمو ازشون گرفتند و اگه نتونند تا قبل از 4شنبه بنجول هاي مغازه ها رو با قيمت هاي بي حساب بازار ذخيره ي کمد خونه هاشون کنند احتمالا قران خدا عوض ميشه.مردم تو هم ميلوليدند مثل فکر و خيال تو سر من اما با يه فرق بزرگ که  بعضي ها تو جمعيت راه گريزي بيدا ميکردند اما گره هاي ذهن من مدام کور تر ميشدند . احساس ميکردم حالم شده مثل  جوجه ي زرد نيمه جوني که با حکيم تو اتوبوس تو دست دختر بچه ديديم  درست مثل اون بي جون شده بودم  ودرست مثل اون زير فشار دست هاي زيادي بودم.بين اون همه مغازه وجنس وفروشنده دلم خيلي چيزا خواست  که بيدا نميکردم! يه جو انصاف ! يه ارزن گذشت ! يه سر سوزن صداقت يه رنگي.


اين روزاي اخر 85 بدجوري حس سنگيني ميکنم .85 تو روز هاي اخرش درس هاي زيادي بهم داد کلاس فوق العاده هاش اونقدر فشرده بود که  که داره مغزمو منفجر ميکنه وشايد هم کثيفيه درساش راه نفسمو گرفته.


85 گذشت مثل سالهاي گذشته  به هر کي اين مطلب رو ميخونه ميگم : بد نيست يه سر بهشت زهرا بزنيم.  تمام ادم هايي  که تو 85 برام خاطره شدند  چه خوب چه بد مي سبارم دست خدا.


گفتم خدا !


 خدا جون ميخوام بدوني دلم خيلي گرفته بين بنده هات گوش شنوايي ندارم  زبونم هم مثل هميشه بسته ست .گفتي دستي بگير که دستتو بگيرم  بين بنده هات کسي دستمو نگرفت .از ادما خستم از دنياي کوچيکشون خسته تر.  ميذاري بغلت کنم ؟من ارامش ميخوام!


نوشته شده توسط: شازده کوچولو

+ با کلي حرف دوباره امدم يکشنبه 13/12/1385 ساعت 11:8 صبح

امروز به بهانه ي بچه ها خونه موندم اما خودم ميدونم  که بچه ها يه دورغ بزرگند تنها خوبيشون اينه که اونقدر سرگرمت ميکنند  که يادت ميره خيلي چيزا رو. دلم براي بن بست تنهاييم خيلي تنگ شده بود باورت ميشه خيلي تنگ شده بود. از اخرين بار که بهت سر زدم کلي اتفاق افتاده اتفاقاتي که ارزش نوشتن داشت ساده ترينش تولدم بود يادش بخير قديما  فکر ميکردم 20 سالگي  چقدر خاصه بعضي وقت ها فکر ميکردم يعني من هم 20 ساله ميشم وحالا 22 سالمه!!! ماجراي دوم امتحان هاي اخر ترمه اونم ترم 7 همون ترمي که از بين 3ترم سخت دندانبزشکي از همه سختره. اين بار رکورد شکوندم 6 صبح بيدار باش 8 تا 10 امتحان 10 تا 1.5 بخش 3 خونه و يه ضرب تا 5 صبح تو سر خودمو جزوه هايي زدن که اکثرا بار اولي بود تو شب امتحان ميديدمشون! وبعد 1 ساعت خواب تا دوباره همين روند تکراري  رو شروع کنم! باورم نميشه همه  چيز تموم شده ومن زنده بيرون امدم! وباز قصه اول اسفند قصه اولين روز از اخرين ماهه سال .با خودم که فکر ميکنم  به اين نتيجه ميرسم که اونقدر گرم دنياي الکي شلوغ اين روزگار شدم که قهرمان  قصه ي اول اسفندم رو از ياد بردم  مدتيه به عکست  که توکيفم هست  مثل قبل که ميکردم هر بار با باز کردن کيفم کلي نگات ميکردم نگاه نميکنم اما وقتي 2نفر هم ديگر رو نميبينند  معلوم نيست کي چشاشو بسته  ميخوام دوباره چشامو به روت باز کنم بيا يه بار ديگه امتحان کنيم باشه؟


واما ديروز  : دو  سه روزيه رفتم بخش بروتز ودر عين خوش شانسي مريض postگيرم امد کارا اونقدر خوب  جلو مي رفت که بايد شک مي کردم همه تو يه روز قالب ميگرفتند و من تو يه روز هم قالب گرفتم هم بوسيدگي برداشتم وهم کانال خالي کردم اما خيلي ساده   اندو به اين نتيجه رسيد که  اندو مناسب  نيست و اندو ي مجدد ميخواد  از توصيف حالم وقتي تو اتاق اساتيد اندو دکتر لباف گفت : برو کانال رو خالي کن  و يه بار ديگه برش کن  قاصرم. مني که تا حالا اندو نرفتم با ري اندو بايد شروع ميکردم  وجالب اينجاست که هنوز 10 دقيقه اي از کار  جلو نرفته بودم که متوجه شدم دکتر لباف از دانشکده خارج شده!  ديروز کانال با موفقيت خالي شد اما چي به سرم امد خدا ميدونه شايد قسمت بود از چيزي که ميترسيدم  بدون هيچ امادگي واردش بشم ديروز با استرس هاش تموم شد  امروز شيريني يه تجربه خوب رو مزه مزه ميکنم وفردا ميخوام کانال رو بر کنم خدا کمکم کن! که اين لذت با کمک تو برام ميسر ميشه.


نوشته شده توسط: شازده کوچولو

+ عروسک تو دوشنبه 4/10/1385 ساعت 9:31 عصر

نفسم بالا نمياد . دارم خفه ميشم . رک بگم قاطي کردم . دلم يه اغوش ميخواد بر از ارامش بغض راه گلوم رو بسته  حالم بده حالم بده حالم بده خيلي بد .اين يکي از بن بست هايي که جرات ندارم سرم رو رو به اسمون بلند کنم 6 روز ديگه روز عرفه ست و من ديگه روم نميشه...


بازم دارم نقش بازي ميکنم براي ادم هايي که دوستشون دارم  ادمهايي که نميدونم کي نوبت من ميشه که بهشون تکيه کنم . 5 روز ديگه روز تولدمه ومن اين روز ها به تنها چيزي که فکر نميکنم لذت زندگيه.


کاش کسي بود بهم ميگفت وقتي خودت داري ميبري چطور ميتوني مانع بريدن اونهايي بشي که دوستشون داري .


جنگ براي زندگي  وزندگي براي تو ! وتو قبل از ان اب شدي.


به خودت قسم که سرم بايينه  قلبم فشردست  چشمم بر اشکه  نفسم بريدست  حالم خوش نيست  کمکم کن.


کمکمون کن  کمکم کن که کمکش کنم .


مگه من عروسک تو نيستم؟ من که محبتم به حد تو نيست زشتترين عروسکام رو دوست دارم ودلتتگشون ميشم  گاهي زشت ترين عروسک ها نيازمند نوازش بيشتري هستند چون دلشون مستعد تر براي شکستنه.


 نگام کن يبار ديگه! 


نوشته شده توسط: شازده کوچولو

+ عجيب قاطيم جمعه 26/8/1385 ساعت 9:22 عصر

تو را به راستي


تورا به رستاخيز


 مرا خراب کن!


که رستکاري ودرستکاري دلم


به دستکاري همين غم شبانه بسته است


که فتح اشکار من


به اين شکست هاي بي بهانه بسته است.


(قصه رو طولاني نميکنم : اين روزها به عمق اين کلام رسيده ام که عشق که بياد عقل تعطيل ميشه)


خدا به من به دلم  به اينده ام رحم کند.


نوشته شده توسط: شازده کوچولو

+ اين روز ها چقدر دلم براي اسمان تنگ شده چهارشنبه 17/8/1385 ساعت 11:10 عصر

اين روز ها چقدر دلم براي اسمان تنک شده  . اين روزها عجيب سنگين ميگذرند چقدر دلم هواي تو را کرده باورت ميشود   ميخواهم کنارم باشي تنها بودنت برايم کافيست. .خسته ام  خسته . خسته از بي جواب گذاشتن هزاران سوال ذهنم.خسته از جنگيدن هاي بي نتيجه  با خودم نه بيروزي نه اتش بستي ونه حتي شکستي.مدام سکوت  سکوت سکوت اين فلسفه سکوت روزي مرا از با در خواهد اورد .چقدر دلم براي اسمان تنگ شده چقدر برايت دلتنگم.باورت ميشود زينب تو ... .چقدر دلم براي اسمان تنگ شده .چشمانم را ميبندم * اسمان ابيست  تا چشم کار ميکند علفزارست  ميدوم  جريان تيز باد صورتم را چنگ ميزند اما من ميدوم  تو ان دورها منتظرم هستي و  من چه مشتاق به سوي تو ميدوم که نه برواز ميکنم  وفراموش ميکنم که سالهاست فراموشم کرده بودي وهيچ جا مثل گرماي اغوش تو ارامم نمي کند* .اين روزها چقدر دلم براي اسمان تنگ شده.


نوشته شده توسط: شازده کوچولو

+ سلام خودم يکشنبه 2/7/1385 ساعت 8:33 عصر

ادم ها خيلي با هم فرق دارند بعضي ها بين تصميمشون وشروع کارشون فاصله اي نيست خيلي ها هم خوب تصميم ميگيرن اما خدا ميدونه که کي به باي عمل ميرسه .امروز توي مسير داشتم به خودم  تصميم هام واينکه کدومشونو عملي کردم فکر ميکردم. نميدونم شايد بعد از اب که مايه حياته دومي يه نردبون باشه !! يه نردبون که هر چند وقت يکبار ادم ازش بالا بره وببينه که کجاي زندگيش قرار گرفته چقدر جلو رفته چقدر در جا زده وحتي در اوج فضاحت چقدر بس رفت کرده. اره ميدونم اعتراف سخته  اونم من که گاهي با خودم هم رودربايسي دارم اين 40 دقيقه مسير دانشگاه تا خونه به زينب فکر کردم به زينب قبل از کنکور وبعد از کنکور. اره معيارم رو کنکور گذاشتم چون درست بعد از کنکور دنيام عوض شد.دنياي بعد از کنکوري که زينب 17 ساله براي خودش ساخته بود با دنياي زينب 21 ساله ي امروز فرق هاي زيادي داره مي خوام اعتراف کنم که گم شدم نه بخاطر اينکه دنيايي که واردش شدم خيلي بزرگ بود نه ! تصور من خيلي بيشتر از اين ها بود.گم شدم چون با دنياي جديد با ادم هاش با ارزش هاش غريبه بودم خيلي غربيه. خيلي چيزها  تغيير کرده بود از ساده ترين مسائل تا حتي ائيديلوژي زندگيم.امروز داشتم به اين فکر ميکردم که زينب امروز 2 مهر 85 شدوتو 3 سال جنگيدي نکته بد قضيه  اينجاست که نتيجه اش شد ديروز(تو ميدوني) .کجاست اون دنياي قشنگ اون شادي ها مداوم کجاست زندگي که من ميخواستم! واقعا هنوز بايد بجنگم! نه   ديگه بسته . اين شکست نيست اتش بسه! حالا بر ميگردم به جمله اولم ميخوام مثل قديم ها بين تصميم وعملم فاصله نيفته. در اولين شب رمضان به خودم وبه خدام وتو دوست جونم قول ميدم واگر کوتاهي کردم تنبيه شم.خانوم معلم خوب ميدونه گاهي بايد سيلي خوردحتي اگر لوس ويکي يه دونه باشي و3 سال هم بي خيال بگذروني نه  خانوم معلم!


بس يکبار ديگه يا علي .سلام خودم


نوشته شده توسط: شازده کوچولو

   1   2      >

ِْليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[15/5/1387- 12:41 ع] تسليميم ،تسليم
[6/4/1387- 10:28 ص] 29 خرداد، نه ! يک روز غريب!
[8/10/1386- 7:28 ع] تولدت مبارک مسافر!
[1/6/1386- 8:4 ع] رحم کن!
[30/5/1386- 9:53 ع] ؟؟؟؟
[30/5/1386- 11:29 ص] فقط يه معجزه!
[26/5/1386- 2:21 ص] چشمک فقط براي تو
[18/5/1386- 12:55 ص] و من مسافر قايق هزار ها سال است
[2/4/1386- 8:19 ع] شروع
[27/12/1385- 3:51 ع] يه بار ديگه سلام
[13/12/1385- 11:8 ص] با کلي حرف دوباره امدم
[4/10/1385- 9:31 ع] عروسک تو
[26/8/1385- 9:22 ع] عجيب قاطيم
[17/8/1385- 11:10 ع] اين روز ها چقدر دلم براي اسمان تنگ شده
[2/7/1385- 8:33 ع] سلام خودم
[همه عناوين(17)]

خانه
مديريت
پست الکترونيک
شناسنامه
 RSS 
 Atom 



:: کل بازديدها ::
1285


:: بازديدهاي امروز ::
3


:: بازديدهاي ديروز ::
3



:: درباره من ::

مسافر

:: دوستان من (لينک) ::

مشق نام ليلي
عينکي
bulk
آقا طيب
سايت رسمي توپ


:: خبرنامه ::

نام:

ايميل: